معرفی وبلاگ
*****زندگي بافتن يك قاليست/ نه همان نقش و نگاري كه خودت مي خواهي/ نقشه را اوست كه تعيين كرده/ تو در اين بين فقط مي بافي/ نقشه را خوب نگاه كن نكند اخر كار/ قالي زندگيت را نخرد!!!!!!!***** ****با ارزوي اوقاتي خوش در نفس****
دسته
اختصاصي هاي من
ايران زيبا
اختصاصي هاي من
از جنس تبيان...
بي نظير
سيناي سلامت
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 332609
تعداد نوشته ها : 478
تعداد نظرات : 482
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان
از علامه جعفری می پرسند چی شد که به این کمالات رسیدی؟

ایشان در جواب خاطره ای از دوران طلبگی تعریف کردند و گفتن که هرچه دارند از کراماتی است  که به دنبال این امتحان الهی نصیبشان شده:"ما در نجف در مدرسه صدر اقامت داشتیم خیلی مقید بودیم که در اعیاد مذهبی مجلس جشن و در ایام سوگواری مراسم سوگواری برگزار کنیم

یک شبی مصادف شده بود با ولادت حضرت فاطمه زهرا(ص) اول شب  نماز مغرب وعشا  می خواندیم و یک شربتی می خوردیم و انگاه با فکاهیاتی مجلس جشن وسرور برگزار می کردیم

یک اقایی بود به نام شیخ حیدرعلی اصفهانی که معدن ذوق بود او که می امد من به الکفایه قطعا به وجود می امد و جلسه در دست او قرار می گرفت

این روز مصادف شده بود با ایام خرماپزان در نجف ان سال انقدر گرما زیاد بود که اصلا قابل تحمل نبودحجره من هم رو به شرق بود و تقریبا مخروبه بود فروردین خوب بود اردیبهشت هم تا قدری قابل تحمل اما از خرداد به بعد دیگر قابل تحمل نبود وقتی می خواستم  بروم از حجره کتاب بردارم انگار کنار نانوا در نانوایی نان را از داخل تنور خارج می کنم.در اقل وقت وسریع!

در ان ایام گرما در نجف و بصره وبغداد تلفات هم گرفته بود ما بعد از شب نشستیم و شربت هم درست شد اقا حیدرعلی اصفهانی که کتابی نوشته به نام شناسنامه خر امد.مدیر مدرسه مان مرحوم اقا سید اسماعیل هم بودند به اقا شیخ حیدر علی گفت اقا شب نمیگذره حرفی داری بگو!

ایشان یک تکه روزنامه در اورد که عکس یک دختر بود که نوشته بود زیباترین دختر روزگار گفت:اقایان من درباره این عکس سوالی از شما دارم اگر شما را مخیر کنند بین این که با این دختر به طور مشروع و قانونی ازدواج کنید وهزاران سال با هم زندگی کنید با خوشرویی و بدون غصه یا این که جمال علی(ع) را مستحبا زیارت و ملاقات کنید کدام را انتخاب می کنید؟

سوال خیلی حساب شده بود:طرف دختر حلال بود و زیارت علی(ع) مستحبی گفت اقایان واقعیت را بگویید و جانماز اب نکشید.

اول کاغذ را مدیر مدرسه گرفت ونگاه کرد و خطاب به پسرش گفت:سید محمد!یک چیزی بگوییم نری به مادرت بگویی ها!معلوم شد نظر اقا چیست.همه زدند زیر خنده.

نفر دوم گفت:اقا شیخ اختیار داغری وقتی مدیر مدرسه اینطور فرمودند مگر ما قدرت داریم خلافش را بگوییم!همه خندیدند

نفر سوم گفت:علی(ع)فرموده:ای حارث حمدانی هرکس بمیرد مرا ملاقات می کندۀ پس ما انشالله سر وقتش جمال علی(ع)را می بینیم.دوباره همه خندیدند.

چهارمی گفت:والله چه عرض کنم.همه خندیدند

من نفر پنجم بودم .کاغذ را دادند به من من هم کاغذ را رد کردم به نفر بعدی و گفتم:من یک لحظه دیدار علی را به هزاران سال زناشویی این زن نمیدهم

یک وقت حالت عجیبی بهم دست داد شبیه خواب و بیهوشی بلند شدم و در شب اول خرماپزان وارد حجره ام شدم حالت غیر عادی  حجره رو رو به مشرق نفهمیدم یکبار حالتی دست یافتم دیدم  اتاق بزرگی  است یک اقایی در صدر مجلس نشسته و تمام علامات و قیافه ای که شیعه و سنی از علی(ع) نوشته را در این مرد میبینم از جوانی پرسیدم گفت این اقا خود امیرالمومنین علی(ع) است و من یک دل سیر او را تماشا کردم

امدم بیرون و رفتم همان جلسه کاغذ دست نفر نهم بود رنگم پریده بود.

مرحوم شمس ابادی گفت:محمد تقی شما کجا رفتید و امدید؟

نمی خواستم ماجرا را تعریف کنم گفتم عیششون بهم می خوره اما انقدر اصرار کردن که بالاخره گفتم خیلی منقلب شدن

خدا رحمت کند مدیر مدرسه را خطاب به شیخ حیدر گفت:اقا دیگر از این شوخی ها نکن ما را بد امتحانی کردی.

روزنامه یا الثارت الحسین(ع)
دسته ها : اسمان دین من
1389/1/21 13:24
X