معرفی وبلاگ
*****زندگي بافتن يك قاليست/ نه همان نقش و نگاري كه خودت مي خواهي/ نقشه را اوست كه تعيين كرده/ تو در اين بين فقط مي بافي/ نقشه را خوب نگاه كن نكند اخر كار/ قالي زندگيت را نخرد!!!!!!!***** ****با ارزوي اوقاتي خوش در نفس****
دسته
اختصاصي هاي من
ايران زيبا
اختصاصي هاي من
از جنس تبيان...
بي نظير
سيناي سلامت
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 332611
تعداد نوشته ها : 478
تعداد نظرات : 482
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان

امروز جلو محوطه ازمایشگاه نشسته بودیم منتظر بودیم ازمایشگاه بچه ها تموم شه تا با هم بریم خونه.

من و دوستم رو یه نیمکت بعد از باغچه نشسته بودیم و رو نیمکت جلوی ازمایشگاه و پشت به ما 7-8 تا پس از بچه های ترم بالایی نشسته بودن.

ما سرگرم حرف زدن بودیم که دیدم این دو نفری که بغل ما نشستن بلند بلند می خندن اعصابم خورد شد خواستم یه چیزی بهشون بگم که دیدم وای!!!

تازه فهمیدم اینا دارن به چی می خندن!!!

جلوی پای پسرا یه متر اونورتر باغچه بود و پاهای اونا اصلا دید نداشت ازباغچه جلوی ما یه شیلنگ اب گرفته شده بود و زا کنار باغچه جلو پای اونا رد می شد و میرفت از جلوی ساختمون ازمایشگاه می رفت تو یه باغچه دیگه

چند متر جلوتر از پسرا یه سوراخ رو شلنگ بود

این عزیزان پاشون و می ذاشتن رو شلنگ و ابش قطع می شد تا یکی از اونجا رد میشد پاشون و بر می داشتن و اب می پاشید رو صورت یارو

بع چون سوراخ ریز بود اصلا دید نداشت و کسی متوجه نشده بود جز ما چهار نفر!!!

اقا جاتون خالی قیافه اون بنده خداهایی که رد می شدن دیدنی بود!!!

یکی می ترسی یکی می گفت:ایششششششششششش

خلاصه که هی اونا خندیدن هی ما البته من ودوستم اروم ولی ماشاالله این دذوتال بغلی ما!!!!!

انقدر بد خنیدیدن که بعد 15دقیقه همه چیز لو رفتو

باغبون اومد و اونجا رو یا یه پلاستیک بست!

 


1389/7/29 20:12
X