معرفی وبلاگ
*****زندگي بافتن يك قاليست/ نه همان نقش و نگاري كه خودت مي خواهي/ نقشه را اوست كه تعيين كرده/ تو در اين بين فقط مي بافي/ نقشه را خوب نگاه كن نكند اخر كار/ قالي زندگيت را نخرد!!!!!!!***** ****با ارزوي اوقاتي خوش در نفس****
دسته
اختصاصي هاي من
ايران زيبا
اختصاصي هاي من
از جنس تبيان...
بي نظير
سيناي سلامت
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 336429
تعداد نوشته ها : 478
تعداد نظرات : 482
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان
شب دامنش و در صحرا گسترده بود.شب خورشید و ماه و ستاره ها رو در بر گرفته بود.همه جا ساکت بود فقط صدای ستاره اصغر که در مهدش بی خواب بود به گوش می رسید.

در پشت خیمه ها ماه در حال نگهبانی بود او نگهبان شب بود.او تنها روشنایی بخش شبهای تار و عطشناک ستاره ها بود.

وقتی حتی شب هم خواب بود ستاره اکبر از خیمه بیرون امد او نگران بود.می ترسید از صبح،صبحی که با حضور شب و بی خورشید برای ستاره ها تاریک خواهد بود ان زمان که خورشید و ستاره اکبر نباشند در تاریکی شب حتی ماه هم نخواهد بود.

زمانی که حتی اتش خیام هم شب را روشن نخواهد کرد.زمانی که خورشید و ماه و ستاره اکبر به روی نیزه ها تنها دلگرمی ستاره ها هستند.

در تاریکی ستاره سیاهی را دید که در انسوی خیام می نشیند و بر می خیزد ارام به سمت سیاهی رفت شمشیر از نیام کشید و پرسید کیستی؟ سیاهی برگشت او خورشید بود.

داشت خارهای صحرا را از بن می کند داشت سنگها را جا به جا می کرد تا که فردا وقتی که خورشید و ماه و ستاره های بزرگتر نیستند وقتی که شب ستاره های کوچک را در برگرفته و در تاریکی با خود می برد ای خاها و سنگها به انها صدمه نزند.

فردا وقتی که همه رفتن و خورشید تنها شد.اماده رزم شد.ستاره ها همه گریان و نالان از خورشید تمنا می کردن که انها را تنها نذاره اما خورشید باید می رفت تا با رفتنش شب را رسوا کند که شب را به روز مبدل کند.

خ

ورشید رفت شب از ترس روشنایی خورشید عقب رفت خورشید مرتب به دامن شب حمله می برد و هر بار قسمتی از دامنش را جدا می کرد اما امان از عطش که تاب خورشید را ربود و سرانجام شب دامن پر چینش را به روی خورشید افکند انقدر این دامن سنگین بود که خورشید دیگه بلند نشد.

وقتی دامن شب کنار رفت خورشید خاموش شد اما صحرا پر خون شد و شب را در این خون غرق کرد.

این طالب بدم المقتول

سلامتی و ظهور خونخواه کربلا صلوات
دسته ها : اسمان دین من
1388/10/4 12:26
X