معرفی وبلاگ
*****زندگي بافتن يك قاليست/ نه همان نقش و نگاري كه خودت مي خواهي/ نقشه را اوست كه تعيين كرده/ تو در اين بين فقط مي بافي/ نقشه را خوب نگاه كن نكند اخر كار/ قالي زندگيت را نخرد!!!!!!!***** ****با ارزوي اوقاتي خوش در نفس****
دسته
اختصاصي هاي من
ايران زيبا
اختصاصي هاي من
از جنس تبيان...
بي نظير
سيناي سلامت
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 266725
تعداد نوشته ها : 478
تعداد نظرات : 482
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان
چون حدودا 10 روز دانشگاه نمیریم در نتیجه اتفاق خاصی هم نیوفتاده تا بنویسم ولی به خاطر قاصدک  جونم یکی از خاطرات دبیرستانم و می نویسم:

سال 86 که من سال سومی بودم رئیس شورا ومعاون سوم دبیرستان و.... قرار شد برای اردو مشهد مقدس که قرار بود 27بهمن برگزار بشه ثبت نام کنم.15 بهمن اعلام کردیم برای ثبت نام بیان پیش بنده قرار شد زنگ تفریح ها برم تو کتاب خونه  همون 15 دقیقه حدودا 100 نفر اسم نوشتن ولی ظرفیت فقط 48 نفر بود که 7نفر از دبیران و... که البت چون پولی دریافت نکرده بودیم خیلی ها وقتی اسم نوشتن و خونه گفتن اومدنشون کنسل شد.

از کلاس 22نفری ما که خیلی با هم مچ بودیم و شهرت جهانی داشتیمم 7نفر میرفتن که من جزءشون نبودم.

زمان حرکت شنبه ساعت 1 ظهر بود.روز اخر یعنی پنج شنبه وقتی پول ها رو بردم تو دفتر تا با دبیر پرورشی مون اخرین هماهنگیا رو بکنیم دیدیم یه نفر کمه یعنی 40 نفر ثبت نام کردن لیست و نگاه کرد و گفت اسم تو کو؟؟؟

گفتم من نمیام من هر سال چندبار میرم تازه عیدم قرار برم گفت نه نمیشه اگه تو نیای نمیشه!مدیرمونم وقتی شنید که نمیام زیر بار نرفت و زنگ زد خونه به مامانم گفت که اگه نذارید بیاد ما هم نمیریم بعد مامانمم با بابام هماهنگ کرد و قرار شد منم برم.

جاتون خالی تا اونجا چه کارا کردیم باشه واسه بعد ولی...

اونجا یه ساختمون سه طبقه با 3تا سوئیت بهمون دادن ما طبقه سوم بودیم از دوتا اتاق سوئیت 9تا رفیق یه جا بودیم و 5نفر سال دومیم تو اتاق اونوری یه شب ما 9تا داشتیم شام می خوردیم شام ساندویچ بود.اتاق 2سری تخت دو طبقه داشت که رو به رو هم بود من یه طرف بالا نشستم دوست 100 کیلوییمم(عاطفه) اون طرف بالا و بچه خر خون کلاسمونم(هستی) طبقه پائین تخت  اون نشسته بود مشغول بودیم که یهو عاطفه بود سس سفید خیلی اروم ریخت رو موهای اون ما هم داشتیم اروم می خندیدم که یه دفعه هستی متوجه شد و داد زد عاطفه چی کار می کنی هیچی دیگه فاطمه(دوست دیگمون)نوشابشو تکون داد و درشو باز کرد فوران

زهره سس و ریخت رومون عاطفه هم یه دفعه در اتاقو باز کرد دوید تو اتاق اونوری همه دنبالش پریدیم چشتون روز بد نبینه دستامونو کردیم تو ظرف ریکا مالیدیم سر و صورت همدیگه دوما هی جیغ میزدن می گفتن برید اونور...!!!

بعد از اتمام اشوب مشاهده شد که دیگه نمیشه رو فرشا و موکت ها پا گذاشت موهامون کف کرده بود و پر از سس سفید و قرمز بود دیوار اتاق نارنجی شده بود همه جا نوچ بود .........به نوبت رفتیم دوش گرفتیم و بعد اومدیم کلی خندیدیم تا روز رفتن با جوراب و دمپایی رفت و امد می کردیم.. 
1388/10/24 23:41
X